تبلیغات
چرت و پرت های من - ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
دوشنبه 12 تیر 1396 × 08:11 ب.ظ   
#بخونید خیییلی قشنگه



لیوان چای رو کوبید روی میز

دستشو برد لای موهاش و گفت "به همین راحتی؟"

گفتم آره به همین راحتی

یه قیافه ناباورانه به خودش گرفت و

گفت"بی خیال! مگه میشههههه؟"

با خودکار یه قوسی به خط خطیام دادم

وبا اعتماد به گفتم "آره چرا نشه!"

_اون که داری خط خطیش میکنی سر رسید منه ها!

توش قرارای کاریمو مینویسم....

بی توجه بهش ادامه دادم "به نظر من،

آدمی که آزارت میده رو باید بزاری کنار!

حالا هرکی میخواد باشه!

آدمی که نمیفهمتت به چه دردی میخوره؟!

آدم مگه چندسال قراره زندگی کنه که این همه حرص بخوره؟!

من حوصله ندارم،

کنار میام،کنار میامبعد یهو صبرم تموم میشه

 همه چی رو میزارم کنار.

تو هم اگه داری آزار میبینی تمومش کن بره!"

_آخه خییلی دوسش دارم،

کاش منم مثل تو انقدر محکم بودم......

گفتم "بالاخره که چی؟!

دوست  داشتن خالی کافی نیست،

منم از همینجاها شروع کردم دیگه!"

یه قوس دیگه دادم به خط خطیام...

بی هدف خودکارو فشار میدادم رو کاغذ...

گفت "اذیت نشدی؟!"

_تعارف که نداریم!چرا!

خیلی هم اذیت شدم....

تا چند وقت کلافه بودم،

دلتنگیش بود،فکرش بود...

درد اصلی اونجا بود که یهو بی خبر از همه جا

حالشو ازت میپرسه.....ای بابا!

ولی زود تموم میشه;

زود فراموش میکنی!

ساعت چنده؟

ای واااای دیرم شد،

من باید برم،دوستام منتظرمن....

از سر میز پاشدم وسایلمو جمع کردم،

سررسیدشو از زیر دستم کشید بیرون،

یه نگاه به خط خطیام انداخت،

گفت "یعنی الان فراموشش کردی؟!"

خندیدم گفتم:

آره بابا،الان فقظ چندتا خاطره خوب ازش

مونده،اونارم سعی میکنم دوره نکنم....

ولی میبینی که حالم خوبه!کاری نداری؟!

من واقعا دیرم شده"

دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم....

همون جوری که زل زده بود به سررسیدش،

با عصبانیت گفت: " دروغ میگی.

من نمیخوام مثل تو باشم..

تو اونو فراموش نکردی،

خودتو فراموش کردی"

بعد سررسیدشو هل داد سمت من و رفت...

با تعجب رفتنشو نگاه کردم،ودرحالیکه اصلا واکنشش رو

درک نمیکرده،نگاهم افتاد به صفحه ای که جلوم باز بود....
دلم ریخت!

سررسیدو بستم

تمتم مدتی که حرف میزدم،بدون اینکه بفهمم داشتم 

اسمشو ظراحی میکردم...

اسم همونی که #فراموش شده بود


   
نمایش نظرات 1 تا 30
\